زندگینامه سردار شهید علی محمد نقیبی

وقتی درمنزل سکونت داشتند مالکیت آن آقا امام حسین(ع)بوده است و این خانواده بعنوان مستأجر امام حسین(ع) در آن زندگی می کرد.شهید نقیبی در خانة امام حسین دیده به جهان می گشاید.با روزی امام حسین(ع)روال طبیعی رشد خود را طی می کند اما در همان دوران کودکی قبل از دبستان و حین دبستان نامبرده با رویاروی برای مظلومان هم سن و سال خود بوده بارها اتفاق می افتد بچه های روستا به دلایلی کودکانه با بچه های طلبه ها و ساداتی که در آن زمان در روستا زندگی می کردند دعوا می کرد و این علی بود که شجاعانه در مقابل کودکان زورگو که حتی از نظر سنی و جسمی بزرگتر از وی بودند درگیر می شد و در این درگیریها قهرمانانه به دفاع از حریم روحانیون و سادات می پرداخت و سر فرازی به آن خاتمه می داد .هر کس که در روستا کاری داشت و نیاز به درد و یاری بود،علی اولین کسی بود که یاری می کرد و به این یاری دادنها خود افتخار می نمود وی در سن 6 سالگی وارد مدرسه ابتدایی شد و تا سن 10 سالگی در همان مدرسه ماند ولی از کمک به ضعیفان غافل نمی شود کارهای خانه را از قبیل آوردن آب و غیره با همهً خستگی که از کار در مزرعه درس در کلاس بر او چیره می شد فراموش نمی کرد کارها پیش می آمد که علی در طول راه مدرسه و یا صحرا چه کوله بارهایی را از دوش ناتوان رهگذران و پیرمردان و پیرزنان بر دوش خود نهاد و تا مقصد آنرا حمل می کرد و سپس به مدرسه و یابه کار خود می پرداخت.اما وضعیت مالی خانواده اجازه نمی داد تا علی سر کلاس بنشیند.به ناچار جهت اینکه بتواند کمک خرجی برای خانواده باشد به تهران می رود و در آنجا در کارگاه مکانیکی مشغول به فعالیت می شود ولی اینکار جواب خرج خانوادة مستضعف او را نمی دهد لذا تصمیم می گیرد به گچ کاری و گچبری ساختمان بپردازد.وی علاقة خاصی به ورزش داشت . در شغل گچ کاری پس از مدت کوتاهی به استادی می رسد و درآمد حاصل از کار خود را جهت کمک به خانواده ارسال می کرد و در این مدت از روحانیت فاصله نگرفت و زرق و برقهای پایتخت کشور نتوانست دل علی را فریب دهد.روزگار به همین منوال می گذشت و علی در کنار کار و ورزش پای منبرهای وعاظ تهران می رفت و شخصیت مذهبی خود را شکل می داد.بارها و بارها می شد که علی با زبان روزه از صبح تا عصر به کار گچ کاری می پرداخت و از گرسنگی و تشنگی گلایه نمی کرد.علی محوری شده بود برای دیگر جوانان روستا و هر زمانی که به روستا باز گشت و در مقابل اصرار آنان جهت آمدن به تهران چنین جواب می داد:در تهران چیزی جز زرق و برق دنیا وجود ندارد.تهران جایگاه بر باد دادن ایمان است.نه اینکه شما سست ایمان هستید ولی این را بدانید که تهران پر سر و صدا و پر هیاهو و پر قیل و قال خیلی زود دل کوچک ما روستا نشینان را در اختیار می گیرد و ایمانمان را پر بار می کند.علی تا سال 1355 مجرد در تهران زندگی می کرد

 

دوستان وی می گویند که علی یک بار نشده که نمازش قضا شود و یا پا از چهار چوب شرع مقدس اسلام بیرون نهد.در این سالها که زندگی سیاسی خود را شروع می کند و اعلامیه حضرت امام را از تهران به الیگودرز می رساند و سپس به همراه خانواده خود به تهران عزیمت می نماید.وقتی که آرام آرام چشمه زلال آزادی و جمهوری اسلامی از نجف شروع به هویدا شدن برای مردم می گیرد.علی در اولین اقدام نظامی خود علیه رژیم ستمشاهی با یکی از سرهنگ های رژیم بر سر شخصیت حضرت امام درگیر می شود و آنچنان مشت جانانه ای بر گونه سرهنگ می زند که از جای مشت علی خون جاری می شود و علی سر از این ماجرا و تندی طبق آیه مبارک«محمد رسول الله و الذین معهم اشداء علی الکفار رحماءبینهم»به او گوشزد شده بود از تهران به سمت روستا عزیمت می کند و کسی را جهت آمدن نوعروسش که یک سال بیشتر از ازدواج آنها نگذشته بود به تهران می فرستند.ولی ساواک بیکار نمی نشیند و رد او را گرفته و تا روستای خمه می آید،مادر علی کتاب ها و نوارهای سخنرانی و اعلامیه های حضرت امام را می برد و در قنات روستا پنهان می کند.اما خود علی که جهت شرکت در راهپیمائیها به تهران رفته بود،در تهران دستگیر می شود و بلافاصله مورد شکنجه و اذیت و آزار قرار می گیرد.ولی شهید نقیبی پس از چند روزبازداشت، با یک اقدام به موقع و مناسب از بند رژیم می گریزد و زندگی و مبارزه پنهانی خود را آغاز می کند.چنیدن بار درگیری ها و تظاهرات در الیگودرز مورد شناسائی ساواک واقع می شود،اما هر بار ساواک ناموفق تر از دستیابی به علی برمی گردد.علی برای استقبال از حضرت امام به تهران می شتابد و تا بعد از پیروزی انقلاب در تهران می ماند و در همان جا به عضویت کمیته در می آیدو زمانی که احساس امنیت برای نظام جمهوری اسلامی می کند،به کار سابق خود یعنی گچ کاری می پردازد.اما این کار او یک ماه بیشتر به طول نمی انجامد که غائله ای در کردستان پیش می آید و ایشان از تهران به پاوه می رود و مدتی در خدمت شهید چمران انجام وظیفه می کند،سپس به تهران و از آنجا به الیگودرز می آید و مفتخر به عضویت در ارتش بیست میلیونی می شود.فعالیت های وی شبانه روزی بود.به طوریکه خانواده اش در روز بیشتر از دو ساعت ایشان را نمی دیدند.با شروع جنگ تحمیلی وی خود را به گروه جنگ های نامنظم می رساند. در آزاد سازی بستان نقش ایفا می کند. پس از آزاد سازی بستان به تهران می رود و به عضویت سپاه تهران در می آید و از آنجا به جلگه های خوزستان جهت مبارزه اعزام می شود.ایشان در تیپ های بعثت،محمد رسول الله،77 نور و 15 امام حسن فعالیت داشت.تعدادی از این تیپ ها تغییر نام داده اند و تعدادی به لشکر تبدیل شده اند.با توجه به فعالیت هایی که شهید بزرگوار نقیبی در منطقه 8 سپاه داشتند،در سال 62 از وی دعوت کردند به عنوان مسئول آموزش نظامی لشکر 57 ابوالفضل(ع)به این لشکر بیاید و ایشان پذیرفت و وارد لشکر معظم 57 گردید. در اکثر عملیات ها یار و مددکار بسیجیان بود.کوچکترین گذشتی در مقابل دشمنان نداشت و با شدت هر چه تمامتر عمل می کرد. در مقابل نیروهای خودش خود را کوچکتر از همه می دانست.وی معتقد بود اسلام یک هدیه الهی است که بایستی با خون از آن حفاظت کرد. زندگی خود را وقف اسلام کرده بود ولی می شود گفت یکی از بهترین و دلسوزها برای اسلام بود.همیشه در کارها و برنامه ها ابتدا به فکر بسیجی ها بود.بارها پیش می آمدکه تمام ایام مرخصی خود را دنبال مشکل اداری و یا شخصی یک بسیجی رزمنده می کردند با این تفکر که به لشکر 57 ابوالفضل(ع)آمد با وضعیت مالی بسیار بسیار ضعیف اما در تفکر و اعتقاد در زمره علمای بزرگ قرار داشت.

« صحبت های برادر گودرزی فرمانده وقت سپاه پاسداران الیگودرز در رابطه با شهید علی نقیبی از الیگودرز »

از خصوصیات شاخص ایشان متکی بودن به انقلاب و معتقد بودن به حضرت امام و اسلام بود.وی معتقد بود که اسلام یک طلیعه الهی است که بایستی با خون از ان حفاظت کرد.نام ایشان در سطح منطقه الیگودرز زبانزد مردم بود.جاذبه و دافعه ایشان بسیار خوب بود.با دوستانش جاذبه و با دشمنانش دافعه بود.آیه شریفه اشداء علی الکفار در مورد ایشان بسیار صدق می کرد و امانت دار بسیجیان بود.وفای به عهد ایشان بالاترین ارزش کاری وی بود.با توجه به مشکلات در سر راه مأموریت وی بسیار اعتماد نفس می کرد.شخصی بود که زندگی خود را وقف اسلام و اکثر همرزمان این شهید یا شهید و یا جانباز شدند و تا جایی تعریف می کنند  یکی از بهترین کسانی بود که برای اسلام احساس دلسوزی می کرد و دوست داشت نیروهای تحت امر وی همیشه در رزم باشند و از مسئولین می خواست که به بسیجیان رسیدگی شود.مدافع سرسخت بسیجیان بود و شجاعت وی زبانزد همه بوده است و پیروزی های خوبی بدست آورد.بنده چند بار شاهد مبارزه و شجاعت و عملکرد وی بودم.وی از مدیریت خوبی برخوردار بود.در بین مردم محبوبیت داشت و قبل از انقلاب و مسائل و احکام اسلامی را توضیح داد.ایشان در جبهه های مختلف حضور داشته است.خانواده بسیار شریفی دارد.دو شهید و یک جانباز داده اند.

 

 

گفتگو با خانواده شهید

روایت پدر شهید

بچه ما در دوران کودکی علاقه به ورزشکاری داشت و در همان دوران در تهران روزها کار می کرد و شب ها به ورزشگاه می رفت.در اوایل انقلاب بنده خودم ثبت نام کردم و به جبهه رفتم و گفتند علی هم به کردستان رفته و فرزند بزرگم نیز به جبهه رفتند.بعد از عملیات بستان بنده برگشتم و دیدم که هیچ کس درخانه ما نیست.حسین که شهید شد، درنیروی دریایی سپاه خدمت می کرد و در دوران شهادت چیزی به ما نگفتند و یک مرتبه جنازه وی را آوردند.پنج فرزند بنده وقف اسلام هستند.همیشه بنده را حاجی معرفی می کردند و به ایشان گفته بودند که به مکه برود ولی به جای خودش ما را فرستاد.در یکی از عملیات ها پس از عملیات به خانه آمد و خیلی ناراحت شد،به خاطر اینکه بعد از پیروزی به دست آمده آن را به تعداد دیگر سپردند و دشمن دوباره آن را پس گرفت.ایشان دومین بچه خانواده بوده است.

روایت مادر شهید

علی در دوران نوجوانی و جوانی اکثر مواقع با روحانیون وسادات می گشت و با آنها ارتباط داشت.شجاعت ایشان خدادادی بود.ایشان در دوران جوانی که درس می خواند اکثر کارهای کشاورزی را انجام می داد. تا کلاس پنجم ابتدائی تحصیل کرد.مردم آبادی علاقه بسیار شدیدی به او داشتند و خیلی او را دوست می داشتند.بعد از اینکه ترک تحصیل کرد به تهران رفت و در آنجا به کار بنائی پرداخت. در تهران با مرحوم کافی ارتباط داشت و پشت سر وی نماز می خواند.وقتی از تهران می آمد بسیار از بی حجابی و کارهای رژیم سابق صحبت می کرد.ایشان به شهید حسین علاقه زیادی داشت.از جبهه به من می گفتند که تو پیروزی ولی من به ایشان می گفتم که شما پیروزید و بایستی در جبهه بجنگید.در دوران انقلاب اعلامیه و رساله ها را به لباس خود می پیچید و به خانه می آورد و آنها را مخفیانه پخش می کردند.در همان دوران معلمان و دبیران را به خانه می آورد و راهنمائی می کرد.خیلی دنبال وی را گرفتند ولی موفق به دستگیری وی نشدند.ایشان در زمانی که امام به ایران آمدند و در تهران بودند در مراسمات شرکت می کرد.وی در یکی از عملیات ها با شهید چمران در ارتباط بودندو باعث شدند تا عده ای از دموکرات ها و کومله ها را به طرز بسیار خوبی از بین ببرند. در یکی از عملیات ها علی محمد معاون شهید خیرالله توکلی بودند.وقتی که آقای توکلی شهید می شوند وی را به عنوان فرمانده معرفی می کنند.ایشان در ایام محرم به عنوان سقا مشک را بر دوش می گرفت و به مردم آب می داد.ایشان در اوایل سال 60 عضو رسمی سپاه شدند.ایشان می گفتند تا من سرم را در راه اسلام ندهم نخواهم نشست و هیچ وقت به مال دنیا اعتماد نمی کرد و هیچ ارزشی برای دنیا قائل نبود.در زمانی که پاسدار بود از مسئولان و دست اندرکاران دعوت می کرد و در همان دوران مسجد روستا را رو به خرابی می رفت از مردم پول می گرفت و صرف کار مسجد می کرد.به ما نصیحت می کرد که هرگز از نیازمندی و کمبود صحبت نکنید.وی در آخرین مرخصی که آمد،وقتی مرخصیش تمام شد به وی پول دادند که برای کردهای عراقی ببرد.2/2/1366 شهید نقیبی در عملیات کربلای 10 به نیروهای دشمن در خط سلیمانیه تاخت.ساعت یک بعد از نیمه شب دشمن گرای سنگر محل استقرار وی را به دست آورده و با چند خمپاره آن سنگر را ویران کرد.در میان آن از سنگر فرماندهی روح بلند شهید به آسمانها عروج کرد و پیکرش برای تشییع و تدفین راهی روستای خمه سفلی شد.

روایت همسر شهید

ایشان از همان اوایل ازدواج می گفت که اگر می خواهید کاری برای من انجام دهید،باید به پدر و مادرم کمک کنید و زمانی که اولین بچه ما سمیه به دنیا آمد در بهشت به روی ما باز شد و اسم وی را سمیه گذاشت و در اولین روزی که می خواست به عضویت سپاه در آید از من نظرخواهی کرد که آیا عضو سپاه شوم یا نه؟و ماهم جواب مثبت دادیم و این بود که عضو رسمی سپاه شدند.همان اوایل انقلاب و در دوران تظاهرات ازدواج کردیم و در این دوران همیشه ما را نصیحت می کرد و می گفت که شما باید همچون همسر وهب باشید.درباره اسم سمیه می گفت که من اسم بچه هایم باید هم اسم امامان و معصومین باشد و گفت که سمیه اولین زن شهید در راه اسلام بود،باید اسم بچه سمیه باشد.و می گفت در زمانی که شهید چمران مجروح شده بود به وی گفتم که وی را نمی شناختم و ندانستم که شهید چمران است.وقتی که مجروح شده بود باز هم داشت می جنگید به وی گفتم که شما مجروح هستید و باید به عقب باز گردید و در همان موقع فهمیدم که شهید چمران است.بچه دوم ما به اسم هانی است و در زمان تولد وی در جبهه بودند.بچه سوم ما فاطمه نام دارد و در حال حاضر 6 ساله می باشد و در زمان اسم گذاری گفت که دوست دارم فاطمه باشد و آخرین بچه ما که نامش زینب می باشد 8 ماه پس از شهادت وی به دنیا آمد و به خاطر اینکه قبل از شهادت به ما گفته بود چنانچه بچه ای به دنیا آمد اگر پسر بود مهدی و اگر دختر بودزینب بگذارید،اسم وی را زینب گذاشتیم.زمانیکه یک تلویزیون به عنوان سمیه به ما دادند،هرگز آن را به خانه نیاورد و گفت که این را باید به فقراء بدهند و در یک مسافرت که به مشهد رفتیم به ما گفت که این اولین و آخرین مسافرت است،بنابراین هر چه می خواهید تا برای شما بخرم.ایشان گفتند که بنده برای شما شوهر خوبی نبودم  و باید مرا ببخشید

روایت برادر شهید

علی محمد در اوایل عضو ویژه بسیج بودند و در همان اوایل به کردستان رفتند و با شهید چمران و شهید کاوه در ارتباط بودند و با شهید کاوه هم محور بودند و این در دورانی بود که مبارزه با کومله و دموکرات می کردند و هنوز شعله جنگ برافروخته نشده بود.علی فرماندهی گردان ابوذر،بعد فرماندهی طرح و برنامه و مسئولیت محور را بر عهده داشتند. از کسانی بود که عملیات ها را طرح ریزی می نمودند و بارها قبل از عملیات غسل شهادت می کردند. در اوایل انقلاب بارها توسط ساواک دستگیر می شود و بارها علی را بازداشت و شکنجه می کنند. وی می گفت که من در خواب دیدم که امام می آید دست ما و تمام مردم را می گیرد و مردم را از منجلاب فساد نجات می دهد.وی کسی بود که شاید می توان گفت که هیچ عملیاتی نبوده که ایشان در آن شرکت نکرده باشد.علی به عنوان معلم اخلاقی برای مردم بود و همیشه مرخصی کوتاه مدت می آمد.بچه های وی به اندازه ای کم با پدر بودند،به طوری که وی را عمو صدا می زدند.وی در ساختن مسجد و پل و مدرسه پیشقدم مردم بود و ایشان بانی مسجد روستا بود و کلنگ احداث مسجد را وی به زمین زده است و همیشه به خدا توکل می کرد.در آخرین باری که ما با ایشان ملاقات کردیم،خودش می گفت که من نور حضرت ولیعصر را مشاهده کردم و مطمئناً شهید خواهم شد. علاقه بسیار زیادی به بسیجی ها داشت.وی یک سکه از پایگاه و یک سکه از لشکر 57 دریافت کرد و دو سکه را به راننده ای که تصادف کرده بود و خسارت زیادی به مال وی وارد شده بود هدیه کرد. همیشه نماز شب را دور از چشم دیگران به جا می آورد و در پوشیدن لباس همیشه ساده بود و می گفت چطور می شود که بنده لباس نو بپوشم ولی بقیه لباس کهنه بر تن داشته باشند.یار و یاور محرومان ،بسیجیان بود.هیچگاه از خود صحبت نمی کرد و از دیگران صحبت می کرد. به خاطر اینکه در جبهه باشد، هیچ گاه به پایگاه نمی آمد قبل از شهادتش من در خواب دیدم که ایشان شهید شدند و در یک خانه زیبا پیش برادرم حسین هستند . این بود که وحی به ما رسیده بود و خودم می دانستم که شهید می شوند و در همان موقع شایعه کردند که جنازه ایشان توسط منافقین به عراق منتقل شده و بعداً فهمیدیم که دروغ می گویند. شاید بگویم بی نظیر ترین تشییع جنازه در سطح استان بود و در موقع تدفین آسمان ابری و بارانی بود و یک مرتبه در موقع به خاک سپاری یک مرتبه آفتابی شد و در آن موقع وی را به خاک سپردیم.

در سال 1363 برادرم شهید حسین نقیبی به فیض عظمای شهادت نائل آمدند و علی محمد و من هر دو در منزل بودیم که دو نفر از برادران پاسدار به منزل ما آمدند من نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است.علی محمد مرا بلند کرد و گفت عکس حسین که روی دیوار آویزان شده را پائین بیاور. من هم عکس را پائین آوردم و رو به من کرد و گفت برو به عموهایم بگو حسین شهید شده است و گریه می کرد و می گفت خوشا به سعادت تو که مزه شهادت را چشیدی بعد که متوجه شدیم شب عید علی محمد خودش پیکر حسین را به الیگودرز آورده بود ولیکن به خانواده اطلاع نداد تا شب عید سال 64 گذشت و چند ساعت پس از سال تحویل اعلام شهادت برادرش را کرد.بنازم به چنین صبر و حوصله ای که این سردار عشق داشت و یادم هست که در تابستان سال 63 که سن من هم خیلی کم بود علی محمد تصمیم داشت که مرا هم با خودش ببرد که متأسفانه من سعادت نداشتم وایشان لباس بسیجی را به بچه هایش داد و می گفت بر تن کنید که شما بسیجیان آینده هستید.تمام عمر جوانی علی محمد در جبهه و جنگ بود و در دومین ماه سال 1365 بود که پسر عمویم امیر نقیبی هم در جبهه بود و به فیض شهادت نائل آمد.آن روزها هوا خیلی سرد بود و برف و بوران فراوان می آمد.علی محمد پس از مطلع شدن از شهادت امیر به آن منطقه رفت و پیکر امیر را هم با خود به الیگودرز آورد.شب به روستا آمد و پس از اینکه چند بار ما از او سؤال کردیم که چرا بی اطلاع آمده ای شروع به گریه کرد و گفت امیر هم شهید شده.همچنان که داشت برای ما صحبت می کرد مادر امیر در همین لحظه در پشت در موضوع شهادت امیر را شنید و بیهوش شد و پشت درب افتاد.وقتی که او را درون خانه آوردیم گفت من خودم همه چیز را شنیدم و می دانم که امیر شهید شده است و برادر شهید نقل قول از همرزم شهید می کند که:

یکی از کومله ها که توسط برادران رزمنده اسیر شده بود گفته بود که ما فرمانده ای داشتیم به نام حاج احمد و روزی علی محمد با موتور میان سنگرهای آنها می رود و می گوید بگوئید حاج احمد آمده است و کومله ها با دیدن این وضعیت یک دفعه به هم می ریزند و اوضاع نابسامان می شود و در آنجا علی محمد آنچنان ضربه روحی به کومله ها می زند که دشمن برای کشتن این شیر مرد جبهه نبرد جایزه تعیین می کند و ما خدا را شکر می کنیم که این شیر مردان ما، این شهر را سرافراز کردند.

نقل قول از همرزم شهید:

در یکی از عملیات ها وقت نشد که گروه جهاد سازندگی سنگر سازی کنند و رزمندگان در آن عملیات روی هم قرار گرفتند تا تیربارچی تیربار را بر روی بدن آنها قرار داده و کار خود را می کرد.همه آن عزیزان مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفتند و به فیض شهادت نائل آمدند.

 

برادر شهید می گوید:

برای امتحان تربیت بدنی به دانشکده شهید کشوری تهران رفته بودیم.چند نفر از بچه های کرد هم آمده بودند.وقتی که فهمیدند ما الیگودرزی هستیم سریع شروع به صحبت از دلاور مردی های علی محمد کردند.کردها الیگودرز را به نام علی محمد می شناختند.آنها صحبت می کردند و من گریه می کردم.آنها به زبان کردی پرسیدند:«برارکم،چرا گریه می کنی؟»جواب دادم شما برادر مرا به عنوان مرد آهنین می شناسید اما خودمان متأسفانه نمی دانیم چه عزیزی را از دست داده ایم.در آن روزها که علی محمد نقیبی شهید شده بود به یاد دارم که به هر گوشه شهر نگاه می کردیم نوشته شده بود:

«فریــاد یا محمـــدا           کشتند شیر جبهه را»

 

روحش شادوراهش پر رهروباد

گرداوری خاطرات سجاد علی بخشی

/ 2 نظر / 287 بازدید
مریم فخیمی

سلام.حال شما؟نیستی؟!

مریم فخیمی

سلام.ایشالاکه موفق باشی.